اندر خم...
سلام نی نی جونم..gif)
تالا بهت سلام نکرده بودم..آخه هنوز باور ندارم که هستی.
خیلی یهویی اومدی عزیزم..نمیدونم چیکار کنم.هنوز با خودم و تو کنار نیومدم.
ولی بابایی خیلی زود کنار اومد.قبل اینکه بهش بگم توی قد کنجد تو دلمی با بغض و گریه و ناراحتی گفتم رفتم دکتر گفت ممکنه هیچوقت بچه دار نشیم من نازاام ممکنه همین روزا بخاد جراحیم کنه گفته وضعیتم خیلی خطرناکه..
آخی قربونش برم کلا بهم ریخته بود مثل وقتایی که خستس و نگرانه و یه عالم فکرش مشغوله چشاش قرمز شد..چهرش سیاه شد..
گفت هرچی خدا بخاد اون کیه که اول بسم الله بگه تو نازایی اونم الان که هزار تا درمان هس بعدم هرچی خدا بخاد..
هی از نحوه جراحی ازم میپرسید ..منم که ناشی بودم میزدم به خط گریه و بغض تا بپیچونم..خخخخخ!!!
خلاصه خاستم یه چند وقتی اینطوری اذیتش کنم اما از دلم نیومد قیافش خعلی گرفته بود.
همون شب وقتی تو حالت خواب و بیدار بود خیلی اروم دستشو گذاشتم رو دلم و یواش تو گوشش گفتم یه کنجد کوچولو زیر دستاته.تو داری بابا میشی منم مامان.
تو تاریکی فقط صداشو میشنیدم.ذوق کرده بود بدجور..تا جاییکه من و نی نی امنیت جانی نداشتیم...خخخخخخخ..........
هی قربون صدقه من و نی نی میرفت.سوالای جورواجور از نی نی میپرسید منم جواب میدادم.کلا کچلم کرد!
بابایی تا 3 صبح بیدار بود چیزی که اصلا سابقه نداشت چون خوابیدنش ظرف سه سوته!
بابایی ولی حسابی تنبیهم کرد (تنبیه مهلبون!میدونی که بابا عخشمونه!)که بهش گفتم میخان جراحیم کنن.چون با دکتر و جراحی و اتاق عمل و اینا اساسی مشکل داره.نالاحتش کردم فداش بشم
اونروز دکتر گفت 4 هفته ات میشه! یعنی یه ماه.. قدر سر سوزن..چون بچه من خعلی قدره من کنجد فرضش کردم..چش حسودا کور.مامانش فداش
بابایی همون شب باور کرد ولی من هنوز اندر خم یک کوچه ام!
.gif)


اندر خم...
