لحظه تولد دوباره من
سلام به روی ماهت عزیز دلم نمیدونم از کجا بگم و از کجا شروع کنم..از چه وقت بگم از کی تاتی تاتی اومدی و خودتو تو قلبم جا دادی..از لحظه ای که لبات برام خندید یا لحظه ای که برای اولین صداتو شنیدم و برام گریه کردی و وقتی من باهات حرف زدم چشمای پف آلودت رو باز کردی و نگاهم کردی و سکوت کردی..وخ..من عاشق اون لحظه ام.. اون لحظه که از خونه کوچولوت بیرون اوردنت و تو داشتی با تمام وجود داد میزدی و ناراحت بودی از پناهگاهت بیرونت کشیدن..کل بیمارستانو رو سرت گذاشته بودی..من باورم نمیشد..باورم نمیشد این کوچولوی دوس داشتنی تو وجودم بوده و مدتها با خودم حملش میکردم.. اشک گوشه چشام جمع شده بود با صدای دورگه بغض...





