لحظه تولد دوباره من
سلام به روی ماهت عزیز دلم
نمیدونم از کجا بگم و از کجا شروع کنم..از چه وقت بگم
از کی تاتی تاتی اومدی و خودتو تو قلبم جا دادی..از لحظه ای که لبات برام خندید یا لحظه ای که برای اولین صداتو شنیدم و برام گریه کردی و وقتی من باهات حرف زدم چشمای پف آلودت رو باز کردی و نگاهم کردی و سکوت کردی..وخ..من عاشق اون لحظه ام..
اون لحظه که از خونه کوچولوت بیرون اوردنت و تو داشتی با تمام وجود داد میزدی و ناراحت بودی از پناهگاهت بیرونت کشیدن..کل بیمارستانو رو سرت گذاشته بودی..من باورم نمیشد..باورم نمیشد این کوچولوی دوس داشتنی تو وجودم بوده و مدتها با خودم حملش میکردم..
اشک گوشه چشام جمع شده بود با صدای دورگه بغض دار داشتم قربون صدقت میرفتم نمیدونستم دقیقا چی باید بگم مغزم فقل شده بود بابایی به وضوح دست و پاش میلرزید چهره اش گاهی زرد میشد گاهی سفید عین گچ ..اونم نمیدونست چه اتفاقی افتاده..میخاستیم با سرنگ باور حضور تو رو به خودمون تزریق کنیم...لحظه نابی بود
داشتی جیغ میکشیدی و انگار فقط انگشت شستت آرومت میکرد
...آوردنت و چسبوندن به لپم..ای خداااااااااااا..باهات حرف زدم و قربون صدقت رفتم..چه خوب ساکت بودی و به حرفام دقت میکردی.
.و اون چشمای پف آلودت رو بزور باز کردی و یکم نگام کردی.
.ای جان میخاستم بمیرم برات...ولی وقتی بردنت که لباس تنت کنن باز جیغغغغ بنفششش کشیدی..جون من..عشقم.ولی چه لپایی داشتی حیف زوذ بردنت وگرنه گاز اساسی داشتی .gif)
راستی عاشق اتاقت و مخصوصا آویز تختتی
...اونم نه خابیده بلکه ما بغل بگیریم و شما نگاه بفرمایید پادشاها!
آیینه هم خیلی دوس داری..اولش یه اخم ریزی میاد صورتت که میبینی مامانت یه نینی دیگه رو بغل گرفته ولی بعد زودی با اون نینیه دوس میشی و براش تکواندو میزنی.gif)
یه اعتراف کنم..گاهی که خیلی شلوغ بازی میکردی و آروم نمیشدی
وقتی میگفتم خخخخخخخ به طور معجزه آسایی سکوت اختیار میکردی فکنم میترسیدی.
..یا وقتی میگفتم بووووووووووووووووووو..
دیگه بدجور سیخ میشدی و ساکت..
ولی الان دیگه اینا جواب نمیده و حتی به اینا هم میخندی.
ای دل غافل فکنم زیاده روی کردم.gif)
باید چیزای دیگه رو امتحان کنم
.gif)
.gif)


لحظه تولد دوباره من
